تبليغاتX
ما دو تا
0:45
سلام به همگی
دلم برای همتون یه ذره شده. به همه وبلاگا سر زدم ولی نظر نذاشتم.
مختصر از این مدت خبر میدم
1. لپ تاب خریدیم.
2. خاله عزیزم نردیک به 1هفته هست که یزده و من دارم دل سیر از وجودش استفاده میکنم. راستی خاله و پشمک باهم دیدار داشتند. و در حال اتحاد بر علیه من هستند.
3. دیشب برو بچ خونه ما بودند، برای ملیحه(تنها دختر خاله ام) تولد گرفتم. البته بدون اونکه بدونه این مهمونی مال اونه. بچه تا چند دقیقه شوکه بود.
 خوش باشید


پی نوشتا:
1. من بی معرفت نیستم. دلم برای همتون تنگیده.
2.از بعضی از دوستام دلخورم که دیشب به بهونه الکی نیومده بودند
3.به این نتیجه رسیدم آدمی هرجور زندگی کنه شاکیه. دوران عقد همیشه پر از نارضایتی
4. دلم برای پشمک یه ذره شده.

|+| نوشته شده توسط باقلوا در سه شنبه 1 مرداد1387
20:45 چه اتفاقی افتاده؟!!ا

Image and video hosting by TinyPic



سلام به همگی
حال و احوال؟ پست قبلی من خشم بعضی از دوستان را برانگیخت، چون تا حدودی نا مفهوم بود.
به نظر شما، ما چی شدیم؟
من از پست قبلی چندتا نتیجه گرفتم:
1. دیگه هیچ وقت جاخالی ندم.
2. فکر بشری به جاهای مختلفی سفر میکنه.
3. زیاد برای نوشتن درباره وبلاگ، خودمو اذیت نکنم چون کسی بهش توجه نمیکنه.
و صدها نتیجه دیگر.
فکر کنم هنوز بعضیا نفهمیدن چه خبر شده.
به این عکس نگاه کنید شاید بفهمید.......
البته وقتی مهدی(برادرزن) اینو دید گفت مگه کسی مرده ؟!
پارسال تو همین روز بود که من یه عکس گذاشتم تو بلاگم و زیرش نوشتم نمیخواین بهمون تبریک بگید؟!!! اونوقت بود که تو کل گروه پیچید که باقلوا و پشمک باهم ازدواج کردند !!!!!!!!
چه زود 14تیر86 شد 14تیر87. 1سال از فرصتی که برای باهم بودن داریم، کم شدیم.
پشمک برای این روز سنگ تموم گذاشت.البته من کادومو پنچشنبه(13ام) گرفتم. یه کفش خیلی قشنگ که هرکی تا حالا دیده،گفته پشمک واقعا خوش سلیقه هست(مگه تا حالا شک داشتند.....) ولی 14تیر را با 14 گل رز از طرفش شروع کردم.
البته منم چیزی را بهش دادم که مادرشوهری باورش نشد کار منه. 1تابلوی رنگ روغن که چشم خیلیا دنبالش بود ولی من گذاشته بودم برای این روز. همراه با یه دسته گل و یه کتاب
مادرزن و پدرزن(البته با سلیقه برادرزن) هم به هرکدوممون یه انگشتر دادند.
بعدش رفتیم یه سفر به گذشته. یه جای پر از خاطره. تا حالا شب اونجا نرفته بودم. دلم برای اونجا لک زده بود.
هنوز هم باورم نمیشه که ما شدن مادوتا 1ساله شد.دیروز آرزو کردم کاش تا آخرین لحظه عمرمون، احساس خوشبختی کنیم.
من یه آرزوی دیگه هم کردم( کاش من زودتر ... ). خیلی خوشحالم که اونهمه اتفاق نتونست مانع ماشدن مادوتا بشه.
راستی منتظر خبرای بعدی من باشید D: تا چند روز دیگه یه خبر جدید براتون دارم.

خوش باشید.


پی نوشتا:
1. از همه کسایی که این روز را بهم تبریک گفتند 1عالمه ممنونم.
2. پشمک جون بازم میگم 1سال گذشت، خوشا که با تو گذشت. هرچند تو این 1سال، مادوتا به اندازه 2ماه هم کنارهم نبودیم ولی خیلی زود همه اینا هم حل میشه.
از اینکه تو این مدت تمام خوشی ها و ناخوشیها را کنار هم تحمل کردی ممنونم
راستی دیروز که به خاطر اون کارت، احساس کردم واقعا تکیه گاهمی. 

|+| نوشته شده توسط باقلوا در شنبه 15 تیر1387
1:12 ما داریم

Image and video hosting by TinyPic
سلام
این پست خیلی مختصر و مفیده. فقط برای دادن یه خبر، بعدا میام یه پست طولانی میزنم.
فقط اومدم بگم:
ما داریم ...... میشیم [تعجب]

|+| نوشته شده توسط باقلوا در پنجشنبه 13 تیر1387
0:31 روز زن مبارک
سلام
 روز زن را به تمام خانومای خونه، دخترای صاحب شوهر تبریک میگم(اینجوری دیگه نباید بگیم نبارک)
امروز یکم اعصابم به خاطر بعضی مسائل، خرد، بود ولی  چون بالاخره حرفمو به فردی که ناراحتم کرده بود گفتم الان حالم خوبه.
به مامانا امسال ساعت دادیم.
امشب خونه مژگان هم دعوت بودیم. خیلی بهمون خوش گذشت.(مژگان جون 1عالمه مرسی و معذرت از اینکه زود رفتم)
حالا بریم سر کادویی که گرفتم:
یه کیف پول خیلی خوشگل از پشمک جونم کادو گرفتم ولی جالب تر از اون طرز کادو دادن پشمک بود:
بعد از اینکه مامان کادوهاشو باز کرد، دیدم موبایلم داره زنگ میخوره، با تعجب گوشی را از رو میز جلوی مامان برداشتم(آخه داشت شماره پشمک را نشون میداد) گوشی را برداشتم دیدم یه نخ بهش آویزونه. با تعجب نخ را کشیدم و دیدم یه بسته کادو شده از زیر میز در اومد.
خوش باشید.


پی نوشتا:
1. پشمک جونم ازت 1 عالمه ممنون.
2. از همه دوستانی که از صبح تا حالا بهم تبریک گفتند 1عالمه تشکر.
3. دارم چند روزی میرم تهران.
4. عکس کادو ها باشه برای وقتی که برگشتم.


|+| نوشته شده توسط باقلوا در چهارشنبه 5 تیر1387
0:22 ماجراهای ما دوتا (10)ا
Image and video hosting by TinyPic

سلام
دیروز امتحانام تموم شد. مثل بچه ها ذوق کرده بودم.
این دو ترم خیلی بهم سخت گذشت. هم تدریس را داشتم و هم کار روی پروژه دانشگاه و هم بعضی دغدغه های دیگه.
اینهمه روی پروژه دانشگاه زحمت کشیدیم تا تو تاریخی که اونا میخوان آماده بشه و تو این مدت پیش هرکی رفتیم فکش پیاده شده که کار اینهمه کامله، ولی حالا که به مرحله آخر یعنی امضای قرداد و بارگذاری سایت رسیدیم، همش ما رو پاس میدن. آقای ه و ش م ن د شده ستاره سهیل، نمیدونم  .... لا اله الی الله
از وقتی جشن فارغ التحصیلی گرفتیم همش بچه ها میخوان باهم برن بیرون و از آخرین لحظه هاشون استفاده کنند البته به لطف اساتید عزیز به تعداد بچه هایی که 9 ترمه شدند داره اضافه میشه. به هرحال یه سری از بچه ها میخوان شنبه برم شیراز و دو هفته بعد هم میریم چادگان. سه شنبه که دوباره خونه یکی از بچه ها لنگر میندازیم.
نارنجدونه گلم داره میشه خانوم خونه اش. وای که چقدر خوشحال میشم وقتی میبینم داره به آرزوش میرسه. برای ما هم دعا کنید. فکر میکنم منم وقتی نزدیک مراسمم بشه مثل اون بشم مخصوصا با وابستگی شدید من به اتاقم. گفتم اتاق... اگه پشمک همیشه در برابر کثیفی اینجوری اعتراض کنه من غمی ندارم. سالی 1بار باهم خونه را تمیز میکنیم.
امروز همانند 1عدد کوزت کل اتاق را تمیز کردم همینجور کیسه آشغال و دستمال کثیف از اتاقم خارج میشد. خوبه شپش نکردیم.
به هرحال تا چند روز آینده کسی حق نداره تو اتاق من راه بره. آخه کثیف میشه.
راستی امروز رفتیم برای مامان ها کادوی روز زن خریدیم. فعلا کادوها را فاش نمیکنم. سر انتخاب و جفت بودنشون مغازه دار را کچل کردم. وقتی که یکی را پسندیدم مغازه دار یه نفس کشید و گفت شما دیگه بی نهایت سخت میگیرید.
خوش باشید


پی نوشتا:
1. دیدی بهار هم تموم شد و ما یه بار هم ..... نرفتیم
2. خاله داره میاد. هوراااااااااااااااااااااااااااااا
3. برای یه روزایی بدجوری دلم تنگ شده
4. نگفته ها زیاده......
5. فونتا را بزرگ کردم تا آبجی سمی بدونه چقدر دوسش دارم

|+| نوشته شده توسط باقلوا در دوشنبه 3 تیر1387
0:30 ....
Image and video hosting by TinyPic
 
کاش.....
این حس چیه که داره داغونم میکنه؟


بعدا نوشت:
چه حال میده به آدم گیر بدند، بعد برگردی بگی... خوب بذارید ماجرا را بگم
امروز منو پشمک و علی آقا توی حیاط فنی نشسته بودیم و به خیال خودمون مثال های لکترونیکی حل میکردیم. پشمک وسط نشسته بود و کتابو گذاشته بود رو پاش و منو علی آقا هم کله هامونو کردیم بودیم توی کتاب و حیاط را گذاشته بودیم رو سرمون.
یکی از آقای خیلی وظیفه شناس حراست از کنارمون رد شد و یه نگاه بد به ما کرد و رفت به سمت دستشویی. بعد چند دقیقه من رفتم آب بخورم که اون آقاهه از دستشویی اومد بیرون. دید من نیستم،فکر کرد من فرار کردم.
بالاخره چند بار اومد سرک کشید و آخرسر خیلی با احتیاط و در حال رد شدن از جلومون گفت : خانوم لطفا یکم با فاصله تر بشین(دوحالت میشه برداشت کرد: 1.به این میگن فضای باز دانشگاه یعنی اگه داری درس می خونی اشکال نداره ... 2.ا احساس کرد نمیتونه حریف ما بشه ). منم که منتظرش بودم یه نگاه بهش کردم و گفتم:آقا، شوهرمه. اونم یه نگاهی کرد وگفت:معذرت..منم کلی حال کردم.



پی نوستا:
1. امتحان الکترونیکی را به معنای کامل گند زدم. برام دعا کنید نیفتم.
2. یه کاری را میخوام بکنم که میدونم اشتباه ترین کاری هست که میشه کرد و شاید خیلی گرون برام تموم بشه ولی تا انجامش ندم این حس لعنتی دست از سرم برنمیداره.به هیچ کس هم نمیتونم بگم چمه. یعنی اگه بگم هم نمیتونه بفهمه. به نظر شماها چیکار کنم؟

|+| نوشته شده توسط باقلوا در یکشنبه 26 خرداد1387
23:23 این مدت و اینهمه خاطره

Image and video hosting by TinyPic
سلام به همه دوستای گلم
دلم لک زده بود برای اینجا و نوشتن ولی من یه وقتایی میزنم روی کانال ننوشتن و اون وقته که....
تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد. هنوز هم باورم نمیشه 4سال باهم بودن تموم شد
خوب بذارید از اول بگم
منو پشمک 31 اردیبهشت تا 4خرداد از طرف دانشگاه به صورت کاروان زوج های جوان 5روز رفتیم مشهد. تو 2/5
روزی که تو مشهد باهم همخونه بودیم اندازه کل این مدت خاطره درست کردیم. از سینی چایی و گرفتن صبحونه با چشمای بسته(مهمونداره فقط نگاه میکرد که من نخورم زمین) تا زیارتهای کنار ضریح و پنجره فولاد. یاد زیارت دونفری تو صحن امام بخیر. یاد رفتن حرم تو شب بارونی بخیر..... یاد اون سفر خیلی بخیر. از وقتی برگشتم انگاری امام رضا داره جوابمو میده....
خوب بگذریم.
از نیمه های اردیبهشت بود که زمزمه جشن فارغ التحصیلی بینمون راه افتاد. تا اول تیر هیچ کس هنوز باور نمیکرد که رفتنی باید بره.
 فکرشو بکنید اول تیر بود و ما تنها کاری که کرده بودیم این بود که یه خونه قدیمی که قرار بود به عنوان یه
رستوران افتتاح بشه را پیدا کرده بودیم. یه جایی که انگار سالها باد هم از اونجا رد نشده بود.
یا علی را گفتیم و قرارمون شد پنچ شنبه،9 خرداد، ساعت 7 بعدازظهر، هتل ادیب الممالک، جشن فارغ التحصیلی کامپیوتر 83.
هفته آخر واقعا چه روزایی بود. هرجوری که بود شبها تا 10،11 هتل میموندیم و کار میکردیم. خاطره تعریف میکردیم و.... فکرشو بکنید نوبتی جارو میکردیم. شب که میومدیم خونه مثل کارگرا بودیم.
کل حیاط فنی را گذاشته بودیم رو سرمون. حتی حراست هم جرات نکرد بیاد بهمون بگه بابا یکم یواش تر. واقعا
گرفتن هرکدوم از عکسها خودش یه خاطره بود.(بعدا فهمیدیم موقع عکس گرفتن، بقیه رشته ها ما رو نگاه میکردند و از کارای ما روده بر خنده میشیدند)
با سابقه همبستگی که ما توی دانشکده داشتیم همه منتظر این جشن بودند. تا جایی که صرام رئیس دانشکده گفت یه نمایشنامه برای استادا بنویسید و یکم باهاشون شوخی کنید که البته اونم تبدیل شد به یه متن که من نوشتم و با خوندن اون فکر کنم حالا حالا باید تو دانشکده بمونیم....
از کجای جشن بگم؟
 از کلیپاش که واقعا محشر بود. از تئاتری که دوشنبه یعنی 3روز قبل از جشن فیلمنامه اش نوشته شد و تو سرداب هتل تمرین شد (منم توش بازی کردم) و همه را خوند. از متنایی که هرکدومش یه عالمه حرف داشت برای هممون.
ز موقع سوگند خوردن و اون همه بالا و پایین پریدن و اون آتیش بازی که از دوردست معلوم بود.
 از اون عکسایی که آرزومون بود تا میگیم میخوام تکی بگیرم همه حمله نکنند طرف دوربین.
از بعد جشن که تا ساعت 2 نیمه شب هنوز هم نمیخواستیم بگیم دفتر کامپیوتر 83 هم به پایان رسید. از جشنی که تو دانشکده زبونزد همه شد و حتی عکسامون هم تو یکی از سایتهای خبری یزد پخش شد.
از جمع شدنای روزای بعد از جشن فقط به خاطر چند لحظه بیشتر باهم بودن. از دفترچه هایی دست به دست میشد تا خطی از تک تکمون توش باشه.از چتهای شبانه تو این مدت
از چی بگم از اینکه.............
از چی بگم که دلمون نگیره.فقط میخوام بگم 4سال چه زود ورق خورد.
دلم برای تک تک بچه ها تنگ شده. از همتون برای اینهمه خاطره ممنون.
خوش باشید


پی نوشتا:
1. برام دعا کنید. من همه چیزو سپردم به اوستا کریم.
2. واقعا 9خرداد دومین شبی که کاش دوباره تکرار مشید. اولین شب فراموش نشدنی 14 تیر 86 بود.
3. راستی، دلم برای همه دوستای خونه دوتاییمون تنگ شده. تو این مدت واقعا حال کامنت گذاشتن نداشتم ولی کم و بیش بهتون سر زدم.



|+| نوشته شده توسط باقلوا در یکشنبه 19 خرداد1387
1:9 ماجراهای ما دوتا (10)ا
 

بازم سلام.
وقتی من نیستم بهتون حسابی خوش میگذره نه؟
همیشه از اینکه عمر سفر کوتاهه ناراحت بودم ولی ایندفعه خوشحال شدم.
سفرکرده من 5شنبه برگشت. صبح اومد دم مدرسه دنبالم تا باهم بریم برای فارغ التحصیلی تندیس ببینیم. بعدشم قرار شد ناهار بیاد خونمون. اتفاقا زنداییم که اومده بود یزد( تا به پسرداییم که اینجا درس میخونه سر بزنه. ) هم با پسرداییم ناهار خونه ما بودن. کلی بحث و خنده و .... خلاصه کلام کلی خوش گذشت.
زندایی که رفت پشمک هم قصد خونه کرد. آخه باید ماشین را میبرد سرویس. راستی یادم رفت بگم مامان هم از 4شنبه به غم فراغ دچار شده بود، آخه بابا دوباره رفته بود گیلان، سمینار.
از اونجا که هروقت بابا میره مسافرت ما هم نمیتونیم تو خونه بمونیم، قرار شد شام بریم بیرون و پشمک هم خودشو برسونه که متاسفانه نتونست. خیلی جاش خالی بود.
 تازه خاله جونم هم بهم تلفن زد و کلی باهم گپ زدیم. حرفایی زد که میخوام خیلی روشون فکر کنم. میخوام عاقلانه برای آیندمون تصمیمای اساسی بگیریم. به هرحال تا اینجاست خدا کمکمون کرده بقیه اش هم اون کمک میکنه.
جمعه عصر هم رفتیم بابا از فرودگاه آوردیم.راستی جمعه تولد خواهرشوهری(آرزو) هم بود. براش یه کیک خیلی خوشگل و خوشمزه درست کردم. تازه هم براش یه ادکلن خوشبو هم خریدم.به هرحال خواهرشوهر بزرگه دیگه. ولی خوش گذشت. صبح بهش اس ام اس زدم و زودتر از همه تبریک گفتم.
ولی خوب متاسفانه شب که اومدم خونه حالم بد شد و درد معده و تهوع و نتیجه اش این شد که دیروز نتونستم میان ترم بدم و کارم به دکتر کشید.
دکتر هم آب پاکی را ریخت رو دستم و گفت استرس و حالت عصبی معده ات را تحریک میکنه. تا اطلاع ثانوی خوردن میوه و  سبزیجات پخته و حرص و غصه ممنوع شده.
خوب من برم.
خوش باشید


پی نوشتا:
1. یکم از کارای بعضیا عصبانیم.


|+| نوشته شده توسط باقلوا در یکشنبه 22 اردیبهشت1387
2:20 ماجراهای ما دوتا (9)ا

Image and video hosting by TinyPic

سلام
دلم بدجوری برای پشمک تنگ شده.
تا حالا پیش اومده که چند روز همدیگه را نبینیم ولی خوب خیالمون راحت بود که فاصله مون زیاد نیست و هرلحظه اراده کنیم میتونیم همدیگه را ببینیم.
کاش زودتر صبح پنچ شنبه بشه.نمیدونم چرا با اینکه دوست نداشت تنها بره، ولی رفت؟؟!! شاید می خواست......
به هر حال ..... ولش کنید.
راستی غلط املایی من تو پست قبلی و تذکرات علی آقا باعث شد یاد یه موجود شیرین و دوست داشتنی به نام ویزویز بیفتم (الهی عمه فدات بشه)

Image and video hosting by TinyPic

وای چه روزایی باهاش داشتیم.
تو سال 85 یکی از استادامون یه شرکت زد که تمام کارمندای اون از بچه های دانشگاه بودن. منو پشمک و دو نفر دیگه روی یه پروژه وب نویسی کار میکردیم(تو اتاق R&D). و یه سری دیگه از بچه ها هم اونجا به طور فشرده برای مسابقات ACM کار میکردن (تو اتاق کنفرانس). واقعا ماها به صورت طاقت فرسا کار میکردیم [نیشخند]
به هر حال یه روز یه مگس اومد تو اتاق R&D و من اونو تهدید به خورده شدن کردم. از اون روز علی آقا صدای ویزویز درمیاورد و سر به سر من میذاشت.
از اونجا که قوه تخیل علی آقا بالاست، از اون یه موجود خیالی ساخت. که هر کدوم از ماها یکی از اعضا خانواده اش شدیم و براش یه دفتر خاطرات الکترونیکی باز کردیم. حتی استاد دهقان و میزانیان (رئیس شرکت) هم همراهمون شدن.

Image and video hosting by TinyPic

یه بار یکی از بچه های بخش فروش را نزدیک نیم ساعت تو پاسیون سرکار گذاشته بودیم که ویزویز را بهش نشون بدیم.....
در واقع ویزویز کودک درونمون بود. اکثر دوستامون ماجراهای اونو دنبال میکردن.
کاش دوباره ویزویز خاطراتشو بنویسه.....
خوش باشید


پی نوشتا:
1. من این پستو زدم تا از دلتنگیم بگم ولی به دلایلی، هیچی نمیگم. ولی فقط یه جمله میگم: وقتی نیستی پیشم،بدجوری دیونه میشم......
2. بی خواب زده به سرم.
3. راستی ویزویز سرگذشت نامه هم داره. اگه وست داشتید بگید تا بذارم.(البته همه بچه های دانشگاه اونو تو 360 من خوندن)

|+| نوشته شده توسط باقلوا در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387
13:17 ماجراهای ما دوتا (8)ا
Image and video hosting by TinyPic

سلام م م م م
از حالا بگم اين پست قراره طولاني بشه.بعد از چند روز اومدم آپ کنم.
1 لحظه صبر کنيد ........ خوب شروع مي کنيم.

پنج شنبه اولين روز هفته معلم بود. منم کلاس داشتم.وقتي رسيدم، صف صبحگاهي تموم شده بود و بچه هاي کلاسم طبقه بالا لب کريدور وايساده بودن. تا منو ديدن جغ زنون از پله ها اومدن پايين. منم با 1حالت مظلومانه به معاون پايه و خانوم کمالي نگاه ميکردم. در عرض يه پلک بهم زدن از هر طرفم 1بچه آويزون بود که مي خواست بهم روز معلم را تبريک بگه. فکرشو بکنيد من به عنوان 1معلم از اونا کادو گرفتم.تازه تو کلاس چند دقيقه يه بار يکي ميومد منو بوس ميکرد و تبريک ميگفت. وقتي فکر ميکنم که سال ديگه نميخوام کارموادامه بدم دلم ميگيره.

جمعه هم رفتم مدرسه پدربزرگم فيلم برداري. انشاالله مهر امسال شروع به کار ميکنه. مامان بزرگ و پدربزرگم هم بهم تبريک گفتن. اگر آموزش و پرورش اجازه بده ميخوام توي اين مدرسه کار کنم. ترجيح ميدم مسئول مرکز کامپيوتر بشم،اينجوري هم با بچه ها هستم و هم ديگه اينهمه دغدغه ندارم.وقتي اومدم خونه ديدم پشمک گلم هم اونجاست. تازه براش شيريني توت هم درست کردم. 1عالمه خوشش اومد و ميخواست همشو بخوره.1 ظرف هم براي مادرشوهري و مامان بزرگم فرستادم.

شنبه اعصابم داغون بود از نوع فجيع. آخه چند تا از بهترين شاگردام امتحان عملي را خراب کردن. ولي عصر با علي و فرزانه (فرزند خوانده هامون) رفتيم سالار که کلي خوش گذشت. فکر کنيد بستني و ذرت مکزيکي..... تازه شب هم مدير مدرسه همه معلما را شام دعوت کرده بود بوستان طوبي( پارک مخصوص خانوما). حسابي خوش گذشت.

يکشنه هم صبح بقيه شاگردام امتحان دادن. که خداشکر راضي بودم. پنچ شنبه امتحان تئوري دارن و من بايد از اونا خداحفظي کنم. از اونجا که قرار بود براي نهار با بچه ها بريم بيرون، ديزي بخوريم؛ ساعت 11:30 توي حياط دانشکده جمع شديم. البته اگه بخوام همه را بگم که کامپيوترو تو سرتون ميزنيد. مختصر و مفيد بعد از رفتن به حمام خان و رستوران قاجاري و عدم پذيرش ما مجبور شديم بريم خوان دوحد. يه اتاق سنتي گرفتيم و کلي فيلم و عکس براس فارغ التحصيلي. گارسوناي اونجا از دست ما موهاشون را داشتن ميکندند. اونقدر آتيش سوزونديم که چندتا ايراني مقيم سوئد که اونجا بودن باهام دوست شدن.
در آخر هم چند تا از دخترا با يکي از پسرا شرط بندي کردن که برن ماشين prado که سر کوچه وايساده براشون بوق بزنه. که مثل هميشه دخترا شرط را بردن. ولي پسر وقتي بهش گفت براش بوق نزد.

دوشنبه، امتحان خوب بود. براي فارغ التحصيلي کلي عکس گرفتيم. رفتيم بيرون. برنامه هاي جشن فارغ التحصيلي داره درست ميشه. پشمک برخلاف ميلش با رايا رفت تهران. از حالا دلم براش تنگ شده. از اينکه احساس ميکنم فاصله مون زياده دلم ميگيره.
تا وبلاگمو حذف نکردين برم.

خوش باشيد


پي نوشتا:
1.. پشمک براي اولين بار بهم گفت که قلبشو شکوندم .....
2. دعا کنيد جشن فارغ التحصيليمون بدون هيچ مشکلي برگزار بشه.
3. نياز شديد به اسپانسر براس جشنمون داريم. خواهشا اگه سراغ داريد، بگيد.
4. طيبه جون از خبر فوت مادرشوهرت واقعا ناراحت شدم. تسليت ميگم ....
|+| نوشته شده توسط باقلوا در سه شنبه 17 اردیبهشت1387