تبليغاتX
ما دو تا
20:30 69.

محل نصب: ايستگاه سرويس خواهران بين علوم پايه و فني دانشگاه سراسري يزد


|+| نوشته شده توسط باقلوا در سه شنبه 15 اردیبهشت1388
15:31 68

این پستو دیشب نوشتم ولی نت قاط زده بود.

خدايا به اميد تو
به به سلام به همگي. تو اين مدت نميدونم کيا به مادوتا سرزدند و زند و فوت مارا جويا شدند. البته چون نصفي از ببينندگان اين گاه نوشته ها دوستان دانشگاه هستند، مي تونند از راههاي ديگه هم از اين موهبت الهي (زنده بودن مادوتا) مطلع شده و خدا را شکر بگند.
اينا را ول کنيد. بريم سر اصل مطلب:
من اين مدت نيومدم تا با دست پر بيام. يه عالمه خبر دارم ولي با عرض معذرت کامل نميگم آخه مزه اش ميريزه.
اول بگم اولين باباي کامپيوتر 83 هم بالاخره پسرشو در روز يکشنبه 6 بهمن ديد. اسمش هم طبق آخرين نظرخواهي اميدرضا شد. اميدرضاي کوچولو به اين دنياي خيلي خيلي بزرگ خوش اومدي.
ديگه اينکه تو عيد هم  عروسي داريم.
ببينيد من يه خبر داغ دارم که اگه تا آخر حرفامو بخونيد ميگم.
اين ترم هم با خوشي تموم شد. نمراتم تا حد زيادي خوب. البته با اينکه فردا انتخاب واحد ترم جديده ولي نمره يکي از درسام هنوز رد نشده و بايد براش تا سه شنبه پروژه تحويل بديم، که البته هنوز جز فکر روي جدولهاش کار ديگه اي نکرده ايم.
واي باورم نميشه فردا آخرين انتخاب واحد دانشگاهمه. امشب اولين شبيه که استرس ندارم واحد بهم ميرسه يا نه. من فردا جزء اولين دانشجويان و بدون هيچ محدوديتي انتخاب واحد ميکنم.
هنوز وقت گفتن خبر مهمه نشده. به بقيه حرفام گوش کنيد.
پروژه کارشناسيمون هم مشخص شد. تو اون هفته بايد بريم حسابي با استادش حرف بزنيم. برامون دعا کنيد.
امروز با بابا اينا و البته بدون پشمک صبحونه رفتيم بيرون شهر. ولي هرجا رفتيم ياد پشمک کرديم. از همه چيز 5تا برداشته بوديم. حيف شد نيومد. به پيشنهاد بابا يه سر هم رفتيم سخويد.
 قابل توجه غير يزديا: يزد يه عالمه ده خوش آب و هوا و ييلاقي داره که توي تابستون هم شبا بايد از لحاف استفاده کني. يکي از اين دهات همين سخويده که برف خيز هم هست و يه کوه داره که ملت موقع برف ميرم اونجا و با تويوپ و هزار وسيله ديگه ازش سر ميخورند. البته هرسال مصدومين زيادي هم ميده.
به هرحال رفتيم پيست و ديديم ملت در حال سريدن هستند و بقيه درحال خنديدن به افرادي که در نيمه راه وارون شده و غلتان درحال پايين اومدن هستند. به هرحال دراين بين يکي از بچه هاي دانشگاه روئيت شد به واسطه اس ام اس هاي من با تيوب سر خورد. البته من با دوربين منتظر شکار اين لحظه بودم. ولي متاسفانه به دليل يه لحظه غفلت فيلم به صورت کامل و واضح گرفته نشد. البته مهم همون قسمت آخرش بود. مگه نه آقاي ....
خوب بريم سر خبر مهمه.
تاريخ عروسي مادوتا هم مشخص شد و با سالن حرف زديم ولي هنوز قرارداد کامل نشده. تاريخشو فعلا نميگم.هنوز وقت نشده به فاميلا بگيم. برامون دعا کنيد. خيلي هم دعا کنيد.
پيشاپيش تبريکات مادي و معنوي شما پذيرا هستم. البته سعي کنيد نقدي باشه. شماره حساب بدم؟!
ديگه اينکه اينترنت دانشگاه را محدود کردند و من نميتونم به راحتي قبل وبلاگاتون را بخونم.خدا باعث و بانيشو ......
 ميرم يه کارت خوب ميگيريم و تو همين روزا ميام براي همتون حسابي کامنت ميذارم. يه روزي تو اين دانشگاه فيلم دانلود ميشد و حالا ايميل هم به زور باز ميشه.
حرف زياده ولي بايد برم.
خوش باشيد

 

پي نوشتا:
1. خداجون مرسي.
2. شماره تلفن ديدنيها چنده؟
3. خاله جون از خدا خواستم زود پاسپورتت آماده بشه.
4. من يه سوال دارم: ما را هم عروسيمون دعوت ميکنند؟!
5. دل براي همه آبجيهام يه ذره شده.

بعدا نوشت:

برخلاف پیش بینیهام انتخاب واحد این ترم هم دردسر داشت. هنوز ۳واحد کم دارم که موند برای حذف و اضافه.


|+| نوشته شده توسط باقلوا در شنبه 12 بهمن1387
22:52 67. بارون
Image and video hosting by TinyPic

امروز صبح که از خواب بیدار شدم فهمیدم از نیمه های شب بارون تندی باریده. هوا تمیز و عالی به نظر میرسید، گفتم امروز حال میده برای خیابون گردی و پیاده روی.
رادیو: همشریان عزیز با توجه به بارندگی امروز، بعضی از میادین و خیابونها دچار آبگرفتگی شده است، لطفا تا حدامکان از وسائط شخصی استفاده نکنید.
تازه بابا هم تلفن زد و گفت که وضع خیابونا خوب نیست، به بچه ها بگو مواظب باشند.
خوب مگه تو این هوای سرد و بارونی آدم عقلشو از دست داده که بخواد بدون ماشین بره بیرون؟
به هرحال پشمک اومد دنبالم تا باهم بریم دانشگاه.
اولین پل روگذر در مسیرمون(میدان باهنر ) : اطراف پل پر از آب بود و ورودی زیر آن بسته بود.تمام لاستیکای ماشینایی که از کوچه میومدند بیرون توی آب بود.
میدان و پل زیر گذر دوم(امام حسین): زیرگذر پل پر از آب و بسته بود.

Image and video hosting by TinyPic
خیابون بعد از پل: یه دریاچه تمام عیار.
زیر گذر سوم: باند برگشت بسته و پر از آب.
میدان بعدی(نصرالله) و خیابون آن تا میدان بعدی(فرهنگ) : اونجا هم پر از آب. با این تفاوت که چون روبروی دانشکده انسانی بود یه عالمه آجر هم توشون بود که دانشجویان برای رد شدن گذاشته بودند.
تا دانشکده یه خیابون و میدان دیگه مونده بود که همونجور بود.
الان هم فهمیدم میدان جدیدی که تاسیس شده، رفته پایین و یه اسکانیا و موتور هم توش گیر کردند.
الان دوباره بارون گرفته. خدا به خیر کنه بقیه میدانها و پلهای شهرمونو.
تمام این پلها و میدانها تو همین 2 سال گذشته ساخته شده. من هیچی نمیگم قضاوت با خودتون.


پی نوشتا:
1.خاله نوشت: خاله جان تصور کن اگر هوای اینجا هم مثل اونجا بود چه اتفاقی برای ما می افتاد.
حال همگی اینجا عالیه. درضمن کیکم خیلی عالی و خوشمزه شده بود.
2. بارونو دوست دارم هنوز.... چون تو رو یادم میاره .... فکر میکنم پیش منی ..... وقتی که بارون میباره

|+| نوشته شده توسط باقلوا در چهارشنبه 13 آذر1387
23:17 66.
Image and video hosting by TinyPic

سلام
1. این جانب یک عدد باقلوای کمی تا قسمتی خوشحال و خوش اخلاق هستم. هرچند پشمک به قیافه توهم و ساکت من تو این مدت هیچ اعتراضی نکرد ولی خوب بهتره که یه کم بزنم کانال بی خیالی و خوشحال باشم.

Image and video hosting by TinyPic

2. تولد پشمک در یه مراسم ساده در چهارشنبه شب انجام شد که به درخواست پشمک گزارشی ازش نمی نویسم. فقط بگم که براش یه دست کاپشن و شلوار کتان خیلی خوشگل خریدیم که همه خوششون اومده و البته برادرزن هم یکی از همون کاپشنا را خرید.
در ضمن منم یه کیک که وسطش پر از خامه و توت فرنگی بود و روش را با کرم ژلاتین و خرده های شکلات تزئین شده بود درست کردم.

Image and video hosting by TinyPic
3. پنچ شنبه توی خیابون یه صحنه دیدیم که خیلی تعجب کردیم: یه دختر بچه 5-6 ساله که توی هوای سرد، کاپشن و روسری پوشیده بود و جلوی یکی از پاساژهای معروف یزد به رهگذرا تبلیغات میداد. هردومون با ناباوری فقط حرکات اونو نگاه میکردیم که چطوری می پرید جلوی مردم و بهشون کاغذ میداد.
4. پیرو اظهارات قبلی یکی از اساتید قراره هر کس در قسمت سایت آپا (یه مرکز تحقیقاتی در زمینه امنیت نرم افزار در دانشکده مون) شرکت کنه، 2نمره اضافه در درس نرم افزار بگیره و به 3 نفر اول هم یه ربع سکه بدن. فکرشو بکنید یه ربع سکه....
5. این م.ی.ب.د.ی هم حسابی حرص منو درآورده. انگار در ترم آینده تحولات زیادی در زمینه جیب مبارک باباهای ما و نیز مقدار تعطیلات قراره انجام بده. البته همه چیز در حد حدس و گمانه.
6. امروز یکی از دوستام یه چیزی گفت به حال بعضی از پدر مادرا حسابی تاسف خوردم. براش خیلی دعا کنید. خدایا بهش نشون بده که باهاش هستی.
خوش باشید.


پی نوشتا:
1. از تبریکات همتون  ممنون.
2. چه حالی میده تلفن آدم شت سرهم زنگ نخوره.
3. چند شبه خواب میبینم دارم میرم زیارت. دلم ضریح میخواد و لحظه توفیق.
4. چرا آدما فراموش می کنند یه چیزی به نام منطق وجود داره.
|+| نوشته شده توسط باقلوا در یکشنبه 10 آذر1387
0:15 65.
سلام به همگی
من از اینهمه بدقولی الان یه انسان واقعا شرمنده هستم .

Image and video hosting by TinyPic

اول از همه باید به خاله یکی یکدونه خودم تبریک بگم به خاطر فارغ التحصیل شدنش. الهی من فدای خاله گلم بشم. خاله جون من یه لیست از چیزایی که باید ازشون برای من دفاع کنی تهیه کردم. من بچه مظلومی هستم. نیاز به یه وکیل خبره دارم.
خاله جون معذرت که اینهمه دیر بهت تبریک گفتم.

Image and video hosting by TinyPic

خوب تو این مدت یه عالمه اتفاق افتاد:
بیرون رفتن منو پشمکو فرزانه و مرادزاده و یادآوری یه عالمه خاطره، پریدن ما از روی دیوار دانشگاه به توی خیابان پشت پارکینگ(خوب درا بسته بود و ماسین ما تو خیابون بود.کی حال داشت اینهمه راه بره تا سردر؟)، فوت برادر زهرا مصلحی و اصفهان رفتن ما،پی بردن به قدرت قرائت و سخنوری چندی از پسران گروه، بوفه کردن اتوبوس یزد-اصفهان(همان معنی بهم ریختن اتوبوس را میده) و از همه مهمتر 1ساله شدن مادوتا.
تو این مدت به عنوان دانشجو یه عالمه نکته جدید یاد گرفتم:
۱. در همسایگی ما کشوری به نام دبی وجود دارد.
۲. اگه دید قسمت منابع آخر ارائه تون کمه، میتونید با فونت بزرگ بنویسید WWW.google.com

Image and video hosting by TinyPic
۳. دانشجویان گرامی علاوه بر دانش اندوزی می توانند در سمت بز اخوش(یه نوع بز که جز تائید حرف دیگران، کاری بلد نیست) نیز فعالیت داشته باشند
۴. زیاد روی وعده های استادا حساب باز نکنید.
۵. اگر استادی تاکید کرد از فلان منبع سوال نمیاد حتما اونو 10بار بخونید.(بعد میگن چرا ما حرف گوش نمیکنیم)
۶. قبل از اینکه به استاد خسته نباشید بگید، حتما مطمئن بشید زمان کافی جهت شنیدن گلایه استاد در مورد اینکه چرا کلاسش را جدی نگیرید،دارید.
۷. قبل از ایراد گرفتن به شیوه تدریس استاد، از خدا برای خودتون صبر ایوب بخواهید، چون امکان دارد به خاطر حرفای فراوان استاد در مورد راههای تنوع در کلاس، دچار سرگیجه بشید.
...................
یکی از دوستام تو این مدت بدجوری ناراحت بود و منم به خاطر اون کلی غصه خوردم. ولی خدا را شکر تونستم تو حل مشکلش بهش کمک کنم.با اینکه بعد از حل مشکلش ازش بی خبرم ولی زیاد دلگیر نیستم چون اون الان خیلی خوشحاله.
نیومدن من، تو این مدت به دلیل مشغله شدید فکریم بود. از چند وقت پیش تصمیم به تغییر کردن گرفته بودم و میخواستم به همون زهرای با اراده و شنگول قبلی تبدیل بشم، که خدا را شکر کم کم دارم به هدفم میرسم. چند روزه دارم در مورد بزرگترین آرزوی آدما فکر میکنم. مال من خیلی کوچیکه ولی غیرقابل اجرا. خداجون فقط کاش خاطره اون بهار ...... برای همیشه پاک میشد.

خوش باشید.



پی نوشتا:
1. خاله جونم بازم تبریکککککککککککککککککککککک.
2. از دست بعضی پسرا حسابی شاکیم.آخه چرا فکر میکنند دست آوردن یه دختر اینهمه الکیه؟
3. زمان داره خیلی سریع میگذره. کاش تند و خوب تا تابستون 88 بگذره.
4. زندگی پر نوسانی پیدا کردم. خداجون به حرکتمون، برکت بده.
5. چهارشنبه تولد پشمکه. کادوشو خریدم. متاسفانه میدونه چیه. ولی گفتم باید تا چهارشنبه صبر کنی. حسابی دلش آبه.


|+| نوشته شده توسط باقلوا در سه شنبه 5 آذر1387
1:23 مشاجره
Image and video hosting by TinyPic

امروز خونه یکی از دوستام بودم.
عصر نشسته بودیم که دیدیم صدای یکی میاد که داره بلند بلند حرف میزنه. کار همیشگیشون بود. به حدی که دوست من می تونست روند این اتفاق را پیش بینی کنه. موضوع اصلی تبعیض قائل شدن. اول یک کم بلند، بعد پادر میانی خواهرزن، افزایش صدا، بعض و .....
حسابی ترسیده بودم.من از دعوای زن و شوهرا بی نهایت می ترسم.

چی میشه که بعضی زندگیا به اینجا میکشه ؟!!!
چرا تو جروبحثای زن و شوهرا، اکثر بحث در مورد تاثیر رفتار دیگران تو زندگی مشترکشونه؟؟!!!



بعدا نوشت:
چقدر ثانیه های تلخ طولانی تره.

|+| نوشته شده توسط باقلوا در دوشنبه 29 مهر1387
1:11 ماجراهای ما دوتا (14)ا
Image and video hosting by TinyPic

دل آدما به نازکی عبور یه نسیمه، پس چرا برای شکستن اونا همیشه دنبال بزرگترین صخره ها میگردیم ؟ غافل از اینکه یه عبور هم اونو خرد میکنه.
بچه ها یکی یکی دارند میرند.یعنی اکثرا دفاع کردند و رفتند.
دیروز کلیپی که بهناز درست کرده بود و فیلم کارهای قبل از جشن فارغ التحصیلی را دیدم،خیلی دلم گرفت. چقدر زود گذشت.

Image and video hosting by TinyPic

امروز تو ماشین پشمک به این فکر میکردم که چقدر روزا داره زود میگذره. 1زمانی من پشمکو نمیشناختم و الان کنار همیم. چه آرزوهایی که مثل برق برآورده شد و برامون یه خاطره ساخت. خاطره هایی که هرکدامشون برامون یه دنیا ارزش داره، حتی بدترینهاش.....
تو این روزای آخر، یکی دیگه از پسرها هم متاهل شدن خودشو اعلام کرد. ایشاالله که خوشبخت بشه.
این روزا سخت تو فکر اینم که کم کم چیزا را جمع و جور کنیم تا دم آخر کمتر خسته بشیم. پنجشنبه ها کار منو مامان شده گشتن تو مغازه ها و لیست کردن ضروریات و ......
راستی دیروز رفتیم سر کلاس اون استادی که تو زن و شوهری ما شک داشت. بازم بهم گفت که شما تنهایی میخوای چیکار کنی؟ که پشمک گفت مادوتا باهم. زن و شوهریم...
حرف دیگه ای نمونده.
خوش باشید



پی نوشتا:
1. پشمک جون ممنونم که بچه بازي هامو طاقت ميکني، هر چقدر بد ميشم ،اما تو نجابت ميکني....
2. بازم قاصدک بهم یه خبر خوش داد.
3. چرا خیلی از ماها زن و شوهری را چندتا امضا و یه نسبت که چند وقت یه بار باید به دیگران یاد آوری کنیم، میدونیم؟یادمون باشه زن و شوهری یعنی اینکه هرچیز که دل ما را از هم دور میکنه، را پاک کنیم.
|+| نوشته شده توسط باقلوا در جمعه 19 مهر1387
1:0 ماجراهای ما دوتا (13)ا
Image and video hosting by TinyPic

سلام امروز یه عالمه حرف دارم.
انگار تو این دانشگاه همه دست به دست هم دادند تا منو پشمکو تو شک بندازند که یا باهم نسبتی باهم داریم یا نه؟؟!!!
دیروز یکی از دوستان اومد به منو پشمک یه چیز جالب گفت. موضوع از این قرار بوده که منو پشمک این ترم،چهارشنبه ها آزمایشگاه معماری داریم و هنوز سر کلاس نرفتیم. استاد شنبه رفته سر کلاس اون یکی گروه آزمایشگاه معماری و گفته:تو گروه چهارشنبه 7تا پسر داریم و یکی دختر. این دختر بیچاره تنهاست و فکر نمیکنم قبول کنه با هیچ پسری تو یه گروه قرار بگیره.یکی از شما فداکاری کنید و برید تو گروه چهارشنبه تا اون بیاد شنبه. آقای وحدت گفته استاد فعلا اسمهاشون را بخونید
استاد: باقلوا، پشمک،...
وحدت: استاد صبر کنید. این دوتا که زن و شوهر هستند
استاد: شما مطئنی اینا زن و شوهرند؟
- بله استاد
- مطمئن مطمئنی؟
- بله
- مطمئنی هنوز هم زن و شوهرند
- تا جایی که ما خبر داشتیم هنوز زن و شوهر بودند.
......
این یعنی چی؟ یعنی اینقده کشکیم.
 
حالا بشنوید از امروز. منو پشمک و الهه و علی روی حیاط نشسته بودیم و طبق معمول درحال سر به سر هم گذاشتن بودیم. یکی از بچه ها گفت: یک عدد حراست بدجوری داره ما را زیر نظر گرفته الان که بیاد بگه شما دوتا باهم نسبتی دارید؟
چند دقیقه بعد همین اتفاق افتاد و پشمک گفت بله زنو شوهریم. ماهم زدیم زیر خنده. حالا این جناب اومده یه ساعت ما را توجیح میکنه که ما وظیفه داریم از نسبتای شما مطلع بشیم.
بابا بیخیال. خیتی که دیگه اینهمه ناراحتی نداره. جالب اینجاست که مادوتا صبح از جلوی حراست ورودی رد شدیم و من گفتم چرا اینا از ما نمیپرسند ما باهم چه نسبتی داریم؟(تا من باشم این حرفا را نزنم)

دیشب زهرا (یکی از بچه های دانشگاه که پنچ شنبه عروسیشه) بهم تلید و ازم خواست برم براش خنچه داماد ببندم. منم ظهر بعد از کلاسم با الهه رفتم اونجا و براش بستم. یه عالمه خوشگل شد. خدا را شکر، مامانش اینا خیلی خوششون اومد و کلی برام دعا کردند. همین دعا برام یه دنیا ارزش داره.
خوش باشید


پی نوشتا:
1. تصمیمایی که گرفتم را دارم اجرا میکنم.
2. یکی از دوستام خیلی کارش گیره. براش خیلی دعا کنید. بهترین دوستم داره پرپر میشه.
3. یکی به من بگه چطوری میتونم از آیکن تو وبلاگم استفاده کنم.
4. بالاخره به قول استاد طهماسبی نفرینای ما گرفت و استاد این ترم هم موند. به نظر من اگه بره جاش خیلی خالیه. خیلی هوای دانشجو را داره.
5. گله دارم از دوستانی که سر میزنند و نظر نمیدند.

|+| نوشته شده توسط باقلوا در دوشنبه 8 مهر1387
22:25 ماجراهای ما دوتا (12)ا
Image and video hosting by TinyPic

اول از همه نماز روزه های همتون قبول.
 شب 23 به اصرار من رفتیم یکی از امامزاده های مجرب یزد به نام امامزاده سید جعفر. من خوشحال از اینکه داریم میریم یه جایی که همه خانوادگی کنار هم دعا میخونند و قرآن سر میذارند درست مثل تهران. دلم هوای امامزاده صالح کرده بود اساسی. ولی بدجور خورد تو ذوقم. اونجوری که من انتظار داشتم نبود. خوب تقصیر ندارند سال دوم بود که اونجا برنامه برگزار میشد و هنوز بلد نبودند که چه جوری برنامه ریزی کنند. به قول پشمک اونجا برای بعضیا مثل 13 بدر بود. امیدوارم سالهای بعد بهتر،برنامه اجرا کنند تا مردم از فرط بیحوصلگی به خوردن پفک و خنده، این شب بزرگ را نگذرونند.
 شبهای قدر خوبی.اینکه کنار پشمک بودم حس خوبی را برام داشت. ایشاالله توی این شب، زندگی همه تا سال دیگه بیمه شده باشه.
دیروز خونه پشمک اینا افطاری بودیم. خوش گذشت. کلی باهم فوتبال دیدم و منو پشمکو الهام در مورد بازیکنا و ... اظهارنظر کردیم. آخر نفهمیدم چرا میگن آتسو؟!!...
 این روزا بچه ها یکی یکی دارند پایان نامه هاشون را دفاع میکنند و میرند. از پسرا خیلیا هنوز واحد دارند ولی تعداد دخترا کمه. از حالا احساس تنهایی میکنم. نمیدونم چی بگم
 دیروز توی رادیو خبر شهادت یکی از پلیسا را شنیدم که هم اسم بابای یکی از دوستای دبیرستانم بود. دلم بدجوری تاپ تاپ میکرد ولی عصر که بهش تلفن زدم و صدای خنده هاشو شنیدم، انگار دنیا را بهم داه بودند. تو راه اصفهان بود و داشت با شوهرش برای زندگی میرفت اونجا. البته اون فرد یکی از بستگانش بود که تازه 1ماه بود ازدواج کرده بود. قرار بود همین روزا برند سرخونه زندگیشون. آدم از 1ثانیه دیگه ش خبر نداره. الان به دل اون دختر چی میگذره؟؟ وقتی این خبرا میشنوم بدجوری دلشوره میگیرم.
 خوش باشید


 پی نوشتا:
 1. دیگه چیزی به آخرای ماه رمضون نمونده. امسال من اصلا این ماهو لمس نکردم. افسوس
 2. فردا کلاسامون به طور رسمی شروع میشه. البته قرار بوده از 24 ام شروع بشه. ولی دانشجو که نباید اینهمه گوش به حرف کن باشه.
|+| نوشته شده توسط باقلوا در جمعه 5 مهر1387
17:32 ماجراهای ما دوتا (11)ا
Image and video hosting by TinyPic

اول از همه بگید کیا دیشب مادوتا را دعا کردند؟ من همه تون را دعا کردما....

Image and video hosting by TinyPic

سه شنبه دو هفته پیش بنده در یک عمل انطهاری به اورژانس منتقل شدم و یک عدد سرم رینگ و یه آمپول مسکن نوش جان کردم و از اون روز تا حالا فقط یه دونه روزه گرفتم یعنی دکتر غدقن کرد ولی من گوش نکردم و دوروز بعد روزه گرفتم که دوباره حالم بد شد و درس عبرتی شد برام.
دو این چند روزه اتفاق زیادی افتاد که مهمترینش:
یکشنبه لپی را گرفتم. الان به قول پشمک بنز بدون رقیبه. برنامه SQL هم روش نصب شد.البته بعد از کلی خون به دل شدن.
دوشنبه رفتیم دیدن راضیه(یکی از بچه های دانشگاه که بچه دار شده). نی نیش یه پسر کوچولوی با نمک بود. بچه زیر لحافش
گم شده بود.شب خوبی بود،کلی با بچه ها حرف زدیم.
سه شنبه هم خانواده ی پشمک خونه ما افطاری دعوت بودند. البته ما مادربزگ،پدربزرگا را هم دعوت کرده بودیم که نتونستند بیایند. خدا را شکر مهمونی خیلی خوب برگزار شد.
چهار شنبه رفتم شرکت سمانه(یکی از دوستای خیلی صمیمی منه) که شبکه کار کنیم. حالش حسابی بد بود. بعد از کلاس برای افطار آوردمش خونه. به پشمک هم گفتم بیاد. کلی باهاش حرف زدم و راهنماییش کردم. خدا را شکر فرداش همه چیز حل شد. نمیدونم چهارشنبه یه روز خوب بود یا بد. ولی با اینکه تحمل اشکای سمانه را ندارم ولی برای من یادآوری یه عالمه تجربه بود که برام خیلی لازم بود.
پنچ شنبه دایی جلال اینا اومدند یزد. قراره سیدعلی (نوه دوم خانواده که یک ساله مواد آزاد یزد میخونه ) طبقه بالای ما زندگی کنه. البته منو سیدعلی 4سال  تفاوت سنی داریم و من نوه اولم.
دیروز اثاث کشی داشتیم. در ضمن دایی اینا + پشمک اومدند خونه مون افطاری. شب هم همراه با رایا و دایی پشمک رفتیم دانشگاه برای احیا. کلی همه را دعا کردم.

Image and video hosting by TinyPic

موضوع مهم امروز اتفاق افتاده. من خیاطی کردم. زندایی می خواست برای اطاقای بالا پرده بدوزه، منم رفتم بالا تا بهش کمک کنم. بعدش هم کم کم جرات نزدیک شدن به چرخ خیاطی را پیدا کردم. خوب مگه چیه من از چزخ خیاطی میترسم. به هر حال دوتا از درزها را من دوختم. بدک نبود. بهم امیدی هست. یه عالمه پرده ها عالی شده. منو زندایی کلی از خودمون تعریف کردیم و حال کردیم. الان هم تازه از بالا اومدم و باید برم کمک مامان افطاری درست کنیم.
راستی امروز قاصدک بهم یه خبر خوش داد که خیلی وقته منتظرم. بی نهایت تا خوشحال شدم
این بود انشای من...
خوش باشید



پی نوشتا:
1. مادوتا را حتما دعا کنید
2. لحظه های کنار تو بودن حتی اگه با سکوت باشه، برام یه دنیا ارزش داره.

|+| نوشته شده توسط باقلوا در شنبه 30 شهریور1387